»
سه شنبه 20 آذر 1397 شمسی
Tuesday 11 December 2018 GMT
سه شنبه 7 موردال ما 1592 دیلمی
  منوی اصلی
Skip Navigation Links
درباره ديلمستانExpand درباره ديلمستان
چند رسانه ايExpand چند رسانه اي
زبان Expand زبان
سايت بره سر
الموت من
در سياهكل
منجيل نيوز
لوشان
رودبار آنلاين
شكوفه هاي زيتون
شميران
البرز
سولقان
كن
رودسري ها
طالقان
اشكور
نواي رودبار
 
   شرح مطلب
 ديلميان در تاريخ
دكتر عباس پناهي , سه شنبه 22 آبان 1397 ساعت 8:51

دكتر عباس پناهي‌(1) / عضو هيأت علمي گروه تاريخ دانشگاه آزاد‌ تنکابن‌ / *ديـلميان‌ و امـيران فـولادوند / *عزت اللّه فولادوند


چکيده: ديلم نام منطقه‌اي‌ کوهستاني است در سرزمين‌ گيلان‌ امـروزي که از شمال به سـرزمين‌هاي پسـت ساحلي درياي كاسپي و از جنوب با سرزمين‌هاي مرکزي ايران به‌ويژه با قزوين تا تهران همجوار بوده است.اقوام ساکن در کوهستان‌هاي اين سرزمين(ديلميان‌)به دليل اشتغال مداوم به نبرد و امور نظامي هـمواره در طول تاريخ به عنوان مردماني جنگجو معروف بودند.پس‌از ورود اسلام به ايران،مقاومت آن‌ها در برابر اعراب مسلمانان بر معروفيت‌ آنان‌ افزود.ديلميان پس‌از آشنايي با علويان و گروش به تشيع،به نـوعي مـخالفت خود را با خلافت عباسي ابراز کردند.از معروف ترين خانداني که از ميان ديلميان در اين پهنه‌ برخاستند‌،مي‌توان به زياريان و آل بويه اشاره کرد.آل بويه نقش مهمي در ضعف مذهبي،سياسي و نظامي خلافت عـباسي داشـتند مؤلف کتاب ديلميان و اميران فولادوند ضمن بررسي نقش ديلميان در‌ تاريخ‌، با کنکاش در آثار تاريخي کهن و تحقيقات جديد جايگاه تاريخي،اميران فولادوند را در سرزمين ديلم مورد پژوهش قرار مي‌دهد،محقق بـا آنـ‌که تلاشي زيادي در شکل دادن به‌ اين‌ تحقيق‌ متحمل مي‌شود،اما توجه و رويکرد‌ وي‌ در‌ استنادها استفاده از تحقيقات نوين تاريخي است.زبان نگارش متن کتاب هم حماسي مي‌باشد.


مقدمه‌: قرار گرفتن سـرزمين گـيلان بـين کوه و دريا موجب‌ شده‌ است تا شرايط زيستي، اقتصادي و اجتماعي ساکنان کوه و جلگه اين سامان‌ها متفاوت ازهم باشد، بنابراين در اغلب مـتون جـغرافيايي‌ و تـاريخي‌ با‌ دو اصطلاح ديلم و گيلان برخورد مي‌کنيم.ديلمي‌ها قـرن‌ها پيـش‌تر از‌ مردمان جلگه‌نشين کرانه‌هاي جنوبي درياي كاسپي پاي در تحولات تاريخي و سياسي نهادند و از عصر باستان تا سده‌ي هشتم‌ هـ‌ ق به‌ عنوان يـک نـيروي مـهم نظامي و سياسي در تحولات تاريخي ايران به‌ حساب‌ مي‌آمدند،اما بـا ضعف و زوال آنان،خاندان‌هاي حکومتگر سرزمين‌هاي پست ساحلي(گيلان)به عنوان مدعيان قدرت‌ در‌ اين‌ پهنه آشکار شدند.علاوه‌بر سـاير عـواملي کـه سبب چندپاره شدن سرزمين گيلان‌ شده‌ است‌،رودخانه سفيدرود نيز مـوجب تـقسيم گيلان به دو منطقه‌ي جداگانه شده است.سرزمين‌هاي شرق‌ سفيدرود‌ به‌ بيه پيش‌وقبل آن به بيه پس پس ناميده شـد.ايـن اصـطلاح‌ها به‌ويژه پس از‌ قدرت‌گيري‌ حکومت‌هاي محلي بخش جلگه‌اي گيلان-از سده‌ي هشتم هـ ق-بيشتر در مـأخذ جـغرافيايي‌ و تـاريخي‌ ديده‌ مي‌شود.در بين حکومت‌هاي محلي گيل و ديلم،خاندان‌هاي حکومتگر ديلمي از معروفيت بيشتري در‌ تاريخ‌ بـرخوردار شـدند.بـرخي‌از اين دودمان‌ها،نظير آل بويه،توانستند علاوه‌بر حکومت بر بخش‌ زيادي‌ از‌ ايران،بر مرکز خـلافت اسـلامي نيز فرمان برانند.


ديلم: ديلميان و ديلمي،نام تيره‌اي از اقوام‌ شمال‌ غربي البرز اسـت کـه در بـخش‌هاي کوهستاني زندگي مي كنند. محل سکونتشان نيز‌ به‌ واسطه‌ حضور اين اقوام ديلمستان ناميده مـي‌شود.دربـاره‌ي نام ديلم و ديلمان اظهارنظرهاي گوناگوني شده است؛عده‌اي‌ معتقدند‌ که‌ ديلمان برگرفته از ديـلم از هـمان«دلمـون»باشد که بهشت سومريان است‌.(م.م لاهيجي‌،بي‌تا:732)مارکورات براساس يافته‌هاي موسي خورني مي‌نويسد:«الديلم»اسـت...»(يـوزف مارکورات،3731:832)اين نام‌ به‌ جهت خرمي و سرسبزي که اين ناحيه داشت،بـر ايـن مـنطقه نهاده شد‌ و به‌ مرور به صورت ديلمان درآمد(م.م لاهيجي،همان‌:832‌)محمد‌ معين درباره‌ي نام ديـلم مـي‌نويسد: «...گـويند پيش‌از‌ آن‌که‌ اعراب نام الديلم بر اين سرزمين نهند،ديلوم خوانده‌ مـي‌شد و شـامل چالوس،طارم‌ و شاهرود‌ بود...»(معين،همان،ج 5:055)


واژه‌ ديلم‌ و ديلمي براي‌ نخستين‌بار‌ در‌ تاريخ ايران هنگام جنگ قـادسيه آمـده‌ است‌،عده‌اي از لشکريان ديلمي به جهت مخالفت با پادشاه ساساني به اعـراب‌ گـرويدند‌.بعدها ديلمي‌ها در برابر اعراب مقاومت‌ کردند و تـا قـرن سـوم‌ هجري‌ مانع نفوذ اعراب به ديلمان‌ شـدند‌.بـنابراين چالوس به ثغر ديلم مشهور است و سرزمين‌هاي غرب آن،ديلم و ديلمان ناميده‌ شد‌.(طـبري،ذيـل حوادث سال 41‌ هـ‌.ق).


براساس‌ گـزارش‌هاي تـاريخي،ديلميان‌ سـاکنان‌ کـوهستان و هـمواره سركش بودند‌ و زير‌ چتر و سيادت هـيچ حـکومتي نمي‌رفتند،بلکه براي ادامه حيات سياسي و اجتماعي خود دست به‌ غارت‌ مـناطق هـمجوار خود مي‌زدند2.


 در قرن‌ چهارم‌ هجري،زمـاني‌ که‌ آل‌ بويه در اوج قدرت‌ بـود،تـمام منطقه گيلان و ولايات کوهستاني در شـرق گـيلان و امتداد درياي كاسپي و جرجان و قومس‌ جزو‌ ديلم بود،اما بعدها اين نـواحي‌ از‌ يـکديگر‌ تفکيک‌ گرديد‌ و نام ديلم از‌ زبـان‌ها‌ افـتاد و نـام گيلان به تـمامي سـرزمين‌هاي کوه و جلگه اطلاق شـد.(رابـينو، 4731:323-223)


در طول‌ تاريخ‌ پس‌از‌ ضعف و زوال آل بويه،نام ديلم و ديلمان‌ در‌ متون‌ جغرافيايي‌ و تاريخي‌ کمتر‌ ديده مـي‌شود.بـنابراين واژه گيل و گيلان بر تمامي بخش‌هاي غـربي ايـالات ساحلي دريـاي كاسپي اطـلاق مي‌شد. تقريبا از اوايل قـرن پنجم با قدرت‌گيري خاندان مؤيدي و بعدها خاندان‌ آل کيا در لاهيجان،نام ديلم به کلي به فـراموشي سـپرده شد و به تمامي سرزمين‌هاي شرقي و غـربي سـپيدرود،گـيلان گـفته مـي‌شد.


کسروي درباره چـگونگي حـذف ديلميان در تاريخ مي‌نويسد: «...تيره‌ ديلم‌ تا قرن هشتم هجري قمري وجود داشته و از تيره‌گيل جدا بودند. در قـرن مـزبور کـياييان زيدي،انبوهي از آنان را کشتار کردند و گويا آنـ‌چه بـازماندند، بـا گـيلانيان درآمـيختند و نـام‌ ديلم‌ از ميان رفت،ولي بي‌گفت‌وگوست که گيلکان امروزي فرزندان و بازماندگان هردو تيره‌اند...»(کسروي،2831:3)


همان‌طور که از قول مورخان و جغرافي‌نگاران آورده شد،گيلان‌ و ديلمان‌ گرچه توأمان بوده است.اما‌ از‌ نظر جـغرافياي طبيعي و انساني متفاوت ازهم بودند.در آثار مورخان ديلم منطقه‌اي کوهستاني و خاستگاه خاندان‌هاي معروفي نظير آل بويه، آل وهسودان،آل زيار و...بوده‌ است‌ که تأثير زيادي بر‌ تحولات‌ تاريخي ايران در قرون ميانه داشته‌اند،امـا پسـ‌از ضعف اين حکومت‌هاي کوه‌نشين،جلگه‌نشينان که همان گيل‌ها بودند،قدرت سياسي را به دست گرفتند و در نهايت توانستند ديلميان را حذف کن‌اند‌.


گيلان‌: نخستين‌بار که به واژه‌ي«گيل و گيلان»برمي‌خوريم،مربوط اسـت بـه گيلان‌شاه که عنوان گيل گيلان فرشواذگرشاه داشت و از سلسله‌ي گاوبارگان بود،اين فرد پادشاهي خود را از دست يزدگرد سوم‌ ساساني‌ سال 72‌ هـ.ق گرفته بود.(مـرعشي، 1631:42)


کـريم کشاورز درباره ريشه واژه گيلان مـي‌نويسد:«گـيل يا گلاي يوناني‌،اسم جمعي است به معني گيلان و گيلانيان،در عربي به آن‌ الجيل‌ گفته‌ مي‌شد...گيلان نام سرزمين گيل‌هاست.هزار سال پيش‌از مـيلاد مـسيح،يعني قريب سه‌هزار سـال پيـش،سرزمين پرجنگل ‌‌کاسپين‌،کادوسيان و گلان-سرزميني که اکنون از غرب به شرق بخش جنوبي درياي كاسپي،تالش‌ و گيلان‌ و مازندران را تشکيل مي‌دهد-در شمال خاک ماد قرار داشت.»(کشاورز،7431:21-11)


رابينو‌ اظهارنظر جالبي دربـاره نـام گيلان دارد،او مي‌نويسد: «...نام گيلان از کلمه اوستايي‌ وارنا (varena) که نام‌ ناحيه‌اي‌ در شمال کوه البرز است،مشتق مي‌شود...معني آن مربوط به وارنا يا وارنيک (varnik) است که به مرور زمان در تلفظ به صـورت گـيلان درآمده اسـت.در اوستا،از مازندران‌ و گيلان به صورت دو منطقه که مسکن ديوها بوده‌اند يادشده و در تأييد اين نکته مي‌توان ديو سـپيدي را که در شاهنامه ذکر گرديده است،در نظر گرفت...» (رابينو،4731:3)


عده‌اي نيز‌ مـعتقدند‌ کـه نـام گيلان برگرفته از آب‌وهواي باراني و زمين‌هاي گل‌آلود آن است.يعني چون همواره سرزمين گيلان پرباران مي‌باشد و خاک آن باتلاقي و گـلي ‌ ‌اسـت،نام کل سرزمين را گيلان نهادند.(ابراهيم‌ فخرايي‌،4531: 89؛دلاواله،2831:031-921)


مولف گمنام کتاب حدود العالم دربـاره جـغرافياي طـبيعي،اجتماعي و اقتصادي گيلان مي‌نويسد: «...گيلان ناحيتي است جدا ميان ديلمان و جبال و آذربادگان و درياي خزران و ايـن‌ ناحيتيست‌ بر صحرا نهاده ميان کوه و جبال با آب‌هاي روان بسيار و يکي رودي است عـظيم سپيدرود خوانند،ميان گـيلان بـبرد و به درياي خزران افتد و اين گيلان دو گروهند يک گروه‌ ميان‌ دريا‌ و اين رودند و ايشان را اين‌ سوي‌ رود‌ مي‌خوانند و ديگر گروه ميان رود و کوه‌اند،ايشان را آن سوي رود مي‌خوانند،اما از اين سوي روديان را هفت ناحيت اسـت‌ بزرگ‌ چون‌ لاف‌نجان،ميالفنجان، کشکجان،برمجان،داخل،تجن،جمه و اما‌ آنک‌ از آن‌سوي روديان‌اند.ايشان را يازده ناحيت است بزرگ چون حانکحال،ننک،کوتم،سروان،بيلمان‌شهر،رشت، توليم،دولاب،کهن‌رود‌،استراب‌،خان‌بلي‌ و هر نـاحيتي را زيـن ده‌ها سخت بسيار و اين ناحيت گيلانان‌ ناحيتي آبادان و با نعمت و توانگرست و کار کشت و برز هم زنانشان کنند و مردانشان را هيچ کاري نيست مگر کي‌ حرب‌ و به‌ همه حد گيلان و ديلمان هـر روزي بـهر دهي يک‌بار يا دوبار‌ حرب‌ کنند.طعام همه اين ناحيت برنج است و ماهي و از اين ناحيت گيلان جاروب و حصير و مصلي نماز‌ و ماهي‌ ماه‌ افتد کي به همه‌جا برند...»(حدود العـالم،0431:051-941)


يـاقوت حموي‌ بين‌ گيلان‌ و ديلمان تفاوتي قائل بوده و اشاره مي‌کند گيلان در بخش جلگه‌اي واقع شده است،وي‌ مي‌نويسد‌: «...گيلان‌ نامي است براي بلادي که در آن‌سوي طبرستان قرار گرفت و در گيلان شـهر بـزرگي‌ وجـود‌ ندارد،بلکه به صورت قـريه‌هايي اسـت کـه در مراتع،ميان کوه‌ها قرار دارد‌...»(ياقوت‌ حموي‌،همان:ذيل گيلان)


نظرات متعدد ديگري نيز در مورد نام و ناحيه‌ي گيلان ذکر شده‌ است‌.


بـيه‌پس و بـيه‌پيش: تـا قرن سيزدهم هـ.ق حد غربي گيلان ارس و مغان و حـد شـرقي‌ آن‌ به‌ عقيده مورخان و جغرافي‌نگاران،نمکاوه‌رود(نمک‌آبرود)بوده است.واقع شدن سفيدرود در مرکز گيلان،اين سرزمين‌ را‌ به دونيم تـقسيم کـرده اسـت.


اين بخش‌ها در متون تاريخي بازمانده از‌ قرن‌ نهم‌ هـ.ق به بـعد«بيه‌پيش»و «بيه‌پس»ناميده شده است.اصطلاحات فوق در مأخذ تاريخ محلي مانند‌ تاريخ‌ طبرستان‌ ابن اسفنديار،تاريخ رويان اوليـاء اللّه آمـلي و...وجـود ندارد.براي نخستين بار‌ در‌ کتاب تاريخ گيلان و ديلمستان ظهير الدين مـرعشي بـه صورت گسترده براي اين‌دو بخش گيلان مورد استفاده‌ قرار‌ گرفته است.


«ب‌يه»در اصطلاح محلي گيلان رودخـانه يـا سـاحل آن را‌ گويند‌ و با افزوده شدن پسوند«پس»و«پيش»به‌ آن‌ بر‌ مناطق دو سوي سـفيدرود اطـلاق مـي‌شد،از‌ اين‌رو‌ غرب سفيدرود«روپس»يا«پساگيلان»و شرق سفيدرود«بيه‌پيش»يا «روپيش»نيز ناميده مي‌شد‌.(رابـينو‌،4731:4)


هـريک از ايـن‌دو بخش‌ داراي‌ سازمان‌هاي حکومتي‌ جدا‌ ازهم‌ بودند و از نظر سياسي نيز رقيب‌ سرسخت‌ هم مـحسوب مـي‌شدند.شهرها و مناطق مهم بيه‌پيش عبارت بود از تنکابن،رانکوه‌،رودسر‌،لنگرود و مرکز آن لاهيجان بـود.(عـبدي‌ بـيک‌شيرازي،همان:731-631‌)


بيه‌پيش‌ در دوران حکومت آل کيا‌ به‌ منتهاي اوج خود رسيد و شهر لاهيجان عروس شهرهاي گيلان شـد.بـيه‌پس مناطق غرب‌ سفيدرود‌ تا مغان و ارس را شامل‌ مي‌شد‌ که‌ شامل گرگان‌رود،آستارا‌،طوالش‌،رشـت و فـومن بـود.تا‌ پيش‌از‌ تسلط صفويان بر گيلان،فومن دار الاماره بيه‌پس به‌شمار مي‌رفت.(مستوفي، همان:261)اما‌ پسـ‌از‌ سـقوط گيلان به دست صفويه،رشت‌ به‌ عنوان مرکز‌ همه‌ گيلان‌(بيه‌پس و بـيه‌پيش)شـناخته شـد‌.(فومني،همان:521)عبد الرزاق سمرقندي در رابطه با حکومت‌هاي دوبخش مستقل بيه‌پس و بيه‌پيش مي‌نويسد‌: «..در‌ اين ايام کـه سـنه خـمس و سبعين‌ و ثمان‌ مائه‌ تمام‌ گيلانات‌ در تصرف دو‌ پادشاه‌ است و دو تختگاه دارند و از غايت مـوافقت آنـ‌دو تخت را يکي شمارند و سفيدرود در ميان آن‌ دو‌ ولايت‌ فاصله است...»(عبد الرزق سمرقندي،2831، ج 2:532‌)


مولف‌ کتاب‌ مسالک‌ الابصار‌ در‌ رابـطه بـا بيه‌پس مطالب جالبي ارائه مي‌دهد که شامل اوضاع جغرافيايي،اجتماعي و فرهنگي آن دوره در بيه‌پس مـي‌باشد.«... بـيه‌پس چهار شهر بزرگ دارد که در هر شهر‌ و حـومه آن سـلطاني حـکمفرما است. اين‌چهار شهر،فومن و تولم و گسکر و رشـت اسـت.مردم اينجا حنبلي مذهبند. باران در اين‌جا زياد مي‌بارد و رودهاي متعدد در آن جاري است.شـهرهاي گـيلان استحکاماتي‌ ندارد‌،اما سلاطين آن هـريک قـلعه‌اي دارند.بـناهاي آن بـيشتر از آجـر است.چاه‌هاي آب فراوان است و در عمق کـمي بـه آب مي‌رسد.هر سلطاني سکه به نام خود مي‌زند‌ و تاکنون‌ به نام پادشـاهان مـغول سکه نزده‌اند.سکه شهري در شهر ديـگري رواج ندارد.رعايا آزادند و بـردگي رواج نـدارد...»(ستوده،همان،ج 1:3)


بررسي محتواي کـتاب‌: کـتاب‌ ديلميان و اميران فولادوند از نظر‌ محتوايي‌ پس‌از پيش‌گفتار،در دو بخش پيوست‌ها،کتابنامه و سرانجام فهرست‌ها تـنظيم شـده است.بخش نخست کتاب شـش فـصل کـه شامل احوال ديـلميان در روزگـار باستان‌ است‌ و بخش دوم در هـجده‌ فـصل‌ به بررسي«پيشينه‌سران و برجستگان فولادوند»در قرون نخستين اسلامي پرداخته است.


مؤلف در پيش‌گفتار کتاب،بـحثي دربـاره‌ي جامعه‌شناسي تاريخ ايران و علل تاريخي ايـرانيان را مـطرح مي‌کند.از ديـدگاه وي يـکي‌ مـهم‌ترين‌ دلايل عدم تحول در تـاريخ ايران بي‌گمان هجوم‌هايي است که از سوي اقوام بيابانگرد به سوي ايران در طول تاريخ صورت گـرفته اسـت.از نظر پژوهشگر،نتايج هجوم‌هاي مکرر از‌ سـوي‌ اقـوام انـيراني‌؛«بـرون شـد قهري از مسير حـرکت تـاريخي بود که به گسست در تاريخ ايران انجاميد.دکتر زرين‌کوب‌ نيز از دوره تسلط اعراب در قرون نخستين اسلامي نـيز بـه‌«دو‌ قـرن‌ سکوت»تعبير کرده است.(عزت اللّه فولادوند،8831: 2).مـؤلف بـراي تـبيين نـظريه‌ي خـود-کـه چندان تازه نيز ‌‌نبوده‌ و بارها از سوي مورخان و جامعه‌شناسان مطرح شده است-تحليلي حماسي درباره سرزمين ايران‌ مي‌پردازد‌ و در‌ يک بررسي کوتاه دلايل رشد تاريخي غرب و عدم ثبات و تـحول را در ايران بيان مي‌کند‌.


به نظر فولادوند:«...اقوام آريايي سرزمين اهورايي ما،پس‌از کوچ از وطن پيشين‌، در شرق درياي خزر‌ که‌ به تعبيري:«ايران واج»،و به تعبير ديگر:«ايران وج» ناميده مي‌شد؛و در استقرار در فـلات پهـناور ايران به واسطه حوادث و ماجراهاي خونين هرگز به‌طور يک‌دست و پويا بر مسيري ممتد جريان مارپيچ‌ تکاملي خود را ادامه نداده‌اند،و همين ايلغارها و درگيري‌ها و اشغال شدن‌هاي پياپي فرصت نمي‌داده‌اند که سـاکنان وطـن ما مراحل متعارف حرکت تاريخي خود را بدان‌گونه که در غرب طي‌شده،به درستي پشت‌سر‌ بگذارند‌؛و به رشد ترقي و بلوغي شايسته‌ي حيات تاريخي و اجتماعي خـود دسـت‌يابند...»(فولادوند،همان:1)


نويسنده در ادامه بـه سـتايش و شرح جانبازي‌هاي اقوام ديلمي در برابر مهاجمان تاريخي ايران به ويژه اعراب مي‌پردازد‌ و معتقد‌ است که ايرانيان به يکباره تن به تسليم اعراب نداده،بـلکه در بـين اقوام ايراني،ديلمي‌ها بـه مـدت سه‌قرن در برابر آن‌ها و تجاوزات‌شان مقاومت کرده‌اند.


در بين پژوهشگران معاصر‌،علاوه‌بر‌ محققان خارجي،از ايرانيان،کسروي با تدوين و نگارش کتاب شهرياران گمنام که به بررسي حکومت‌هاي محلي شمال ايران و آذربايجان مي‌پردازد،نـقش مـهمي در بازشناسي تاريخي دودمان‌هاي کهن ايراني دارد‌.(همان‌:8-5).تاريخ‌پژوه‌ ديگري که در اين زمينه‌ کارهاي‌ عميقي‌ انجام داده است،پرويز اذکايي است که عنوان کتاب وي فرمانروايان گمنام به حاکميت خاندان‌هاي عرب،کرد و علوي گـوشه و کـنار اين‌ ايـران‌ اختصاص‌ دارد. (همان:8).


در پايان،محقق انگيزه‌ي خود را‌ از‌ گردآوردن و پژوهش درباره‌ي موضوع مورد نظر و تحقيق و پي‌گيري عملکرد نظامي و سـياسي و رفتار اجتماعي و تأثيرات ديلميان و اوضاع آشفته اجتماعي آن‌ روزگار‌ بيان‌ مـي‌کند بـا آنـ‌که محقق سعي دارد تا گزارش کاملي از‌ سير تاريخي و کارکردهاي تاريخي،نظامي و سياسي ديلميان(فولادونديان)ارائه دهد،اما کشش‌هاي خـانداني ‌ ‌و کـوشش‌هاي خود را در انجام‌ اين‌ تحقيق‌ پنهان نمي‌کند و مي‌نويسد:«...نويسنده اين سطور در حالي که بـه تـهيدستي‌ عـلمي‌ و ناچيزي دانسته‌ها و دريافت‌هاي خود از کليات تاريخ ايران اعتراف دارد؛با اندک مراجعه و مطالعه در پاره‌اي‌ از‌ کتب‌ تـاريخ گذشته، و بهره‌مندي از آثار سودمند تاريخ‌پژوهان نامدار معاصر،و نتيجتا فراهم آوردن‌ مدارکي‌ در‌ زمينه‌ي مـوضوع موردنظر تحقيق در کشف هـويت نـاشناخته خاندان فولادوند،به عنوان واقعيتي تأثيرگذار‌ و نيرويي‌ حرکت‌آفرين‌ در اوضاع نظامي، سياسي و اجتماعي آغاز سلطه‌ي تازيان بر ولايت پهناور ايران را تعهد‌ کرده‌ است، آن‌هم به سائقه دو منظور تقريبا مشابه:نخست به خـاطر روشن گردانيدن‌ گوشه‌ي‌ کوچکي‌ از تاريکي‌هاي سرگذشت رنج‌بار پيشينيان‌مان دو ديگر کنجکاوي و تحريک و کششي است که او را‌ فرا‌ مي‌خواند به شناخت هرچه بهتر تبارنامه و اصل و نسب قوم و قبيله هميشه پا به‌ رکاب‌ و جنگ‌آور‌ و کوچنده‌ي خـويش در عـرصه‌ي پيکارهاي خونين...هرچند خوب مي‌داند که اصل و نسبش مثل همه‌ي زندگان‌ زمين‌ به موجودي تک‌ياخته بازمي‌گردد،برآمده از ژرفاي اقيانوسي،يا مردابي که ترکيب‌ اسيدش‌ را‌ چشمان ابري آبستن حيات از ناکجاي کـهکشاني نـاشناخته و دور گريسته است...»(فولادوند،21)


در فصل‌ اول‌ بخش‌ نخست،مؤلف تحت عنوان«آشنايي با گذشته سرزمين ديلم و ساکنانش»جغرافياي طبيعي‌ و تاريخي‌ ديلم را با استناد به همين جغرافيايي و تاريخي کهن و همچنين تحقيق‌هاي جـديد مـعرفي مي‌کند.با آن‌که‌ مؤلف‌ کم‌وبيش سعي کرده گزارش کاملي از جغرافياي تاريخي ديلم را ارائه دهد‌،از‌ جمله در صفحه 12 نويسنده درباره علت‌ حذف‌ نام‌ ديلم و اطلاق آن به گيلان معتقد است‌؛«امروز‌ ديگر نـامي‌از ديـلم در مـيان نيست و به واسطه غلبه تـداول اول اسـم گـيلان‌ و شرايط‌ جديد شهرنشيني،نامي‌از ديلمان برده‌ نمي‌شود‌».(همان:12‌).در‌ حالي‌که‌ علت ناميده‌شده ديلم به گيلان به‌ سده‌هاي‌ پيشين بازمي‌گردد.از سده‌ي هشتم هــ ق پسـ‌از سـقوط دودمان‌هاي حکومت‌گر در بخش‌هاي‌ کوهستاني‌ ديلم و خاندان‌هاي حکومتگر جـلگه‌نشين در گـيلان‌ صاحب حشمت و قدرت شدند‌ و سرزمين‌ پهناور ديلم را جزء بخش‌ جلگه‌اي‌ آن نمودند،بنابراين از قرن هفتم و هشتم هـ ق در نام ديلم و ديـلمان در‌ آثـار‌ تـاريخي و جغرافيايي کم‌رنگ‌شده و بر اعتبار‌ و موقعيت‌ گيلان‌ افزوده مي‌شود.ازاين‌رو‌ نـام‌ ديلم در متون تاريخي‌ جاي‌ خود را به گيلان داده است.


در فصل دوم«نژاد و نسب ديلميان»را،با‌ استناد‌ به تحقيقات جديد و گـزارش‌هاي مـورخان و جـغرافي‌نگاران‌،بررسي‌ کرده است‌.محقق‌ با‌ تکيه بر کشفيات باستان‌شناسي‌ در«غار کـمربند هـوتو»که سکونت انسان را در مناطق ساحلي درياي كاسپي به يازده‌هزار‌ سال‌ پيش مي‌رساند به اين نتيجه رسـيده‌ اسـت‌ کـه‌ نژاد‌«گيل‌»و«ديلم»زنجيروار به‌ همان‌ مردماني مي‌رسد که هزاران سال پيـش در ايـن پهـنه تمدني از خود برجاي گذاشته‌اند.(همان:32‌).


مؤلف‌ در‌ فصل سوم تحت عنوان«کيش مردم ديلم‌»اوضـاع‌ ديـني‌ و مـذهبي‌ ديلميان‌ را‌ مورد بررسي قرار داده است.پژوهشگر با توجه به تحقيق‌هايي که درباره باورهاي ديـني ديـلميان صورت گرفته است به اين نيتجه رسيده که،در بحث باورهاي ديني‌ و آييني قـوم ديـلم دو نـظر متفاوت وجود دارد.«نخست، عقيده آنان که معتقدند ساکنان ديلم از آغاز توطن در اين ديار بـه هـيچ دين و آيين ويژه تن در ندادند و دل‌ نسپردند‌ و همچنان آزاد و فارغ از قيدوبند بايدونبايدها به نظامي‌گري روزگـار مـي‌گذراندند».احـمد کسروي با توجه به گزارش‌هاي مؤلف گمنام حدود العالم و مروج الذهب مسعودي به اين نـتيجه رسـيده‌اند.(همان:43‌) «دومين‌ نگرش از سوي کساني است که گمان دارند مردم ديلم بـه ديـن و آيـين خاصي مثل زرتشت باورمند بوده‌اند البته به چندوچون اين آيين‌هاي‌ مورد‌ قبول ديلميان اشارتي نـرفته اسـت‌».(هـمان‌:53).


مؤلف در ادامه با استناد به نقل‌قول‌هاي مکرر قصد دارد آيين‌ها و باورهاي ديني ديـلميان تـا سده چهارم هـ ق را مورد بررسي قرار دهد‌.با‌ وجود استنادهاي فراوان،پژوهشگر‌ تحليلي‌ از روند مذهبي ديـلميان،مـيزان باورمندي آن‌ها ارائه نمي‌دهد.بنابراين به دليل اين‌که محقق با وجود انبوه گـزارش‌هايي کـه آورده است نتيجه‌گيري ارائه نمي‌کند،قادر به پاسخ پرسـش‌هاي خـواننده نـيست‌ و خواننده‌ هم‌چنان در انتظار پاسخ مي‌ماند.


فصل چـهارم دربـاره‌ي«زبان ديلميان»است.محقق در اين فصل پس‌از شرح‌ گزارش‌هاي پژوهشگران و مورخان درباره زبـان ديـلميان به اين نتيجه رسيده اسـت کـه مردم‌ مـناطق‌ کـوهستاني البـرز‌ گويشي متفاوت با ساير اقوام و سـاکنان ايـران زمين داشتند.(همان:73)تحليل مورد اشاره مؤلف چندان دقيق‌ و معتبر به نـظر نـمي‌رسد،زيرا با آن‌که ابن حوفل دربـاره زبان‌ ديلميان‌ مي‌نويسد‌:«زبـان ايـشان از فارسي و اراني و ارمني جداست...»(ابـن حـوفل،2631:734)اما اغلب محققان زبان مازندراني و گيلکي ‌‌را‌ در ادامه و پيوند با زبان پهلوي و پارسي مـيانه مـي‌دانند. (ابو القاسم اسماعيل‌پور،2831‌:56‌).


در‌ فصل پنـجم کـتاب،«خـوي و خصلت‌هاي برجسته ديـلميان»شـرح و توصيف شده است.ايـن قـوم در طول‌ تاريخ باستاني و عصر اسلامي به عنوان مردماني جنگجو و نظامي در جهان اسلام شهرت‌ داشـتند».ديـلميان به سبب‌ زيستگاه‌ پرمهابت و درشتناک خـود-جـهان البرز-و صـعوبت مـعيشت و سـختي گذر، مردمي بوده‌اند ورزيـده و پرتلاش و مبارز و شجاع،داراي کنش و منشي به پاکي و آزادگي و سرافرازي طبيعت پيرامون خود.به همين سـبب شـورش و طغيان و ستيز‌ و تسليم‌ناپذيري در برابر بيگانه صـفت اصـلي و ذاتـي آنـان بـه حساب مي‌آمده اسـت».(فـولادوند،همان:04).


مؤلف در فصل ششم،گزارشي تحليلي-حماسي درباره‌ي شجاعت ديلميان تحت عنوان«اگر اميران و کارگزاران عـهد‌ يـزدگرد‌...»ارائه مـي‌دهد.منظور و مقصود محقق چنين است؛اگر سـپهداران و فـرماندهان و مـرزبانان اواخـر روزگـار سـاسانيان،به لهوولعب و ناز نوش ناشي‌از بي‌کفايتي خسرو پرويز نابخرد،تن در نداده بودند و در وجودشان جوهر‌ و جوششي‌ از عرق ملي و حس و حميت قومي و غرور و غيرت وطن‌داري مردم ديلم جريان مـي‌داشت با اندک تدبير و هوشياري آميخته با رشادت و پردلي لشکر تهي از سازمان‌دهي و بي‌نصيب از سازوبرگ تازيان‌ را‌ شکست داد و واپس راند.(همان:55)با اين‌حال محقق به نقش چهار هزار تن سرباز ديلمي که در نبرد قادسيه بـه اعـراب پيوسته و موجبات پيروزي‌شان را فراهم آوردند،اشاره‌ نمي‌کند‌.شايد‌ بتوان براي اين حرکت تاريخي‌ ديلميان‌ توجيهي‌ آورد،اما پيوستن ديلميان به اعراب با تحليل‌هاي حماسي و وطن‌گرايانه پژوهشگر متناقض است.


پژوهشگر در بـخش دوم کـتاب به بررسي پيشينه‌ سران‌ و برجستگان‌ فولادوند در متون کهن مي‌پردازد.


در فصل اول‌ در‌ اين بخش،نخست با استناد به شاهنامه فردوسي سعي دريافتن جايگاه و موقعيت اجـتماعي و تـاريخي فولادونديان در اين اثر حماسي‌ دارد‌.ويـ‌ پسـ‌از جستجو و کاوش‌هاي فراوان در شاهنامه به اين نتيجه مي‌رسد‌،شايد شاهنامه‌ي فردوسي کهن‌ترين متني باشد که از«پولادوند»نام مي‌برد و آن به هنگامي است که افراسياب تـوراني‌-دشـمن‌ ايرانيان‌-پس‌از عجز و درمـاندگي کـامل در برابري با لشکرشکني‌ها و دليري‌هاي رستم دستان‌،به‌ ناگزير دست به دامن پولادوند مي‌شود و از او در برابر«تهمتن»ياري مي‌جويد.با آن‌که پولادوند‌ به‌ دشمن‌ ايرانيان مي‌پيوندد،اما در نبرد با رستم مغلوب و سـرافکنده مـي‌شود.


در فصل‌ دوم‌،گزارش‌ مؤلف مجمل التواريخ و القصص،درباره داستان افسآن‌هاي مورد اشاره فردوسي به نثر آورده است‌.(همان‌:37‌ و 27)در فصل سوم نيز روايت مؤلف تاريخ بيهقي درباره‌ي«فولادونديان»در قرن پنجم‌ و ششم‌ هــ.ق و نـبردهايشان با تـرکان توصيف شده است.(همان:97-47).در فصل چهارم‌ نيز‌ گزارش‌ کوتاهي از تاريخ گزيده حمد اللّه مستوفي درباره‌ي فولادونديان آورده شده اسـت.(همان:18‌-08‌).


در فصل‌هاي پنجم و ششم،نخست روايت دهخدا از فولادونديان،سپس گزارش و تـحليل مـؤلف‌«فـرمانروايان‌ گمنام‌»از آن‌ها نوشته شده است.(همان:38 و 28). محقق پس‌از نقل گزارش‌هايي درباره اصل و نسب‌ فولادوندها‌ در شش فصل بـه‌طور ‌ ‌مـختصر در فصل هفتم به بررسي رابطه اميران‌ فولادوند‌ با‌ اميران آل بويه، آل زيار و اسفار شـيرويه مـي‌پردازد.مـؤلف با استناد به گزارش مورخان درباره‌ي‌ اين‌ موضوع‌ معتقد است اغلب سرداران بلندآوازه ديلمان،طـبرستان و گيلان در آغاز راه و دوران‌ گمنامي‌ در سپاه با گذراندن مراتب و مدارج لازم موردتوجه او قرار مي‌گرفته‌اند کـه در بين آن‌ها مي‌توان‌ بـه‌ اسـفار شيرويه،مرداويج زياري و پسران بويه ماهيگير اشاره کرد.(همان:58).


مؤلف‌ فصل‌ هشتم کتاب را به نعمان فولادوند سر‌ سلسله‌ي‌ خاندان‌ فولادوند در عصر اسلامي اختصاص مي‌دهد و معتقد‌ است‌ اگر شخصيت فولادوند در عصر اسـطوره‌اي و باستاني واقعيت تاريخي نداشته باشد بنا به‌ گزارش‌هاي‌ تاريخي نعمان فولادوند هم‌زمان با‌ دوره‌ي‌ سامانيان مي‌زيست‌.بعدها‌ فرزندان‌ اين شخصيت نه‌تنها بر شمال ايران‌ بلکه‌ بر سراسر ايران و جهان اسلام تـأثير زيـادي گذاشتند.(همان:98).


در ادامه‌ي‌ شرح‌ بزرگان و سرداران فولادوند ديلمي مؤلف از‌ فصل نهم پايان فصل‌ هفدهم‌ به بررسي شخصيت و نقش تاريخي‌ آن‌ها‌ در تاريخ مي‌پردازد.از جمله شخصيت‌هايي که مورد بررسي محقق قرار گـرفت،مـي‌توان‌ به‌:کاکي و فيروزان، ليلي،شيرج پسر‌ نعمان‌ فولادوند‌،و هسودان پسر نعمان‌،ماکان‌ و کاکي،حسن فيروزان سرخاب‌ بن‌ فيروزان،نصر پسر حسن فولادوند و فيروزان اشاره کرد. اغلب اين سرداران ديـلمي در قـرن‌ سوم‌ و چهارم هـ ق.هم‌زمان با حکومت علويان‌ در‌ طبرستان و بخشي‌از‌ ديلمان‌ در‌ کوهستان‌هاي ديلمان حکومت داشتند‌.


مؤلف در فصل هجدهم نسب نامه‌اي به استناد از زامبارو،ميترا مهرآبادي و در پايان براساس‌ تحقيقات‌ خود بـر مـتن کـتاب افزوده است‌.در‌ نسب‌نامه‌ي‌ زامبارو‌،فـيروزان‌ در رأس خـاندان‌ فـيروزان‌ قرار دارد و در نسب‌نامه‌ي خانم مهرآبادي شجرنامه‌ي خاندان آل زيار از وردان‌شاه آورده شده است.مؤلف‌ کتاب‌ نيز‌ چون نسب‌نامه‌ي فولادونديان اساس تأليف کتاب بوده‌ اسـت‌،نـعمان‌ فـولادوند‌ را‌ سرسلسله‌ي‌ اين خاندان قرار داده است.(همان:761-561)


در پايان کـتاب يـازده پيوست به صورت جداگانه مربوط بر بخش‌هاي کتاب افزوده شده است.در پيوست‌هاي اشاره شده‌،مؤلف به شرح و توضيح بـيشتر مـحتواي کـتاب با استناد به تحقيقات جديد و متون تاريخي و جغرافيايي پيشينيان مـي‌پردازد. (همان:761-271)


نقد و نظر: کتاب«ديلميان و اميران فولادوند»در مطالعات و پژوهش‌هاي شمال‌ ايران‌ به ويژه گيلان‌شناسي اثر مهمي محسوب مـي‌شود.هـرچند مـؤلف با توجه به طرح تحقيق خود به جستجو درباره‌ي اميران ديـلمي«فـولادوند»پرداخته است،اما مطالب وي صرفا گزارشي از‌ متون‌ کهني است که با قلم حماسي توصيف شده اسـت.نـکته‌ي بـرجسته و حائز اهميت در تحقيق يادشده معرفي خاندان کهن‌ «فولادوند»است که تاکنون‌ در‌ پژوهـش‌هاي صـورت‌گرفته اشـاره‌هاي زيادي به‌ آن‌ها‌ نشده است،لذا محقق به دليل علاقه شخصي سير تاريخي اين خـاندان را بـه دقـت تحقيق کرده است.


در کتاب چاپ‌شده باتوجه مطالعه‌اي که‌ انجام‌ گرفته است اشتباهاتي ديده‌ مـي‌شود‌ کـه به آن اشاره مي‌رود.


1-ص 7 عبدي بيک مؤلف تکمله الاخبارا که به اشتباه عيدي بـيک چـاپ شـده است.


2-ص 02 محقق قلمرو شرقي ديلم را تنکابن امروزي مي‌نويسد،درحالي‌که قلمرو شرقي‌ ديلمان‌ تا ظـهور قـاجارها همواره نمک آبرود(نمکاوه‌رود چالوس)بوده است.(مسعودي،مروج الذهب،ج 2:521؛بلاذري،فتوح البـلدان:54؛حـدود العـالم: 841)


3-در صفحه 211 از دو منطقه به نام‌هاي«دارفو‌ و لپرا‌»ياد شده‌ است،درحالي که نام‌هاي صحيح آن‌ها به اسـتناد حـدود العالم ص 841؛«لتراو وارپوا»مي‌باشد.


4-مؤلف در نگارش‌ منطقه‌ي«رانکوه»از نگارش غيرمعمول اين منطقه بـه صـورت«رانـه کوه‌»ص 571‌ استفاده‌ کرده است،که صحيح نيست. رانکوه منطقه‌اي جلگه‌اي که از يک‌سو به درياي كاسپي  و از سـوي جـنوب ‌‌به‌ کوهپايه‌هاي البرز و از شرق به سخت‌سر و از غرب به لاهيجان محدود مي‌شد.


5-مـحقق‌ در‌ تـوضيحات‌ پيوست‌ها و شرح مکان‌هاي جغرافيايي صرفا به گزارش مورخان و محققان پيشين اکتفا کرده است.درحالي‌که توضيحات‌ و پيـوست‌ها بـراي آگاهي خواننده امروزي است و نويسنده براي فهم و درک خواننده مي‌بايست مکان‌ دقق جـغرافيايي مـکان‌ها را‌ شرح‌ مي‌داد،درحالي‌که اغلب به گزارش‌هاي رابـينو و ديـگران اکـتفا شده است.همين استنادها نيز موجب عـدم تـازگي برخي‌از نوشته‌هاي محقق گشته است.


6-اصطلاح و مکان جغرافيايي«کوه‌هاي روينج»صحيح نيست.نـگارش صـحيح آن‌ جبال روبنج Rubanj مي‌باشد کـه از سـوي جغرافي‌نگاران مـعرفي‌شده، کـوهي اسـت که در شمال طالقان قرار دارد و عده‌اي نـيز ايـن منطقه‌ي جغرافيايي را همان«رانکوه»مي‌دانند(رابينو،471:193)


باتوجه به‌ نواقص‌ و اشکال‌هايي که در کـتاب مـورد اشاره ديده مي‌شود از اهميت آن کاسته نـمي‌شود،زيرا تحقيق و پژوهشي در حـوزه‌ي تـاريخ محلي بسيار دشوار است،بـه دليـل فقدان اسناد و مدارک تدوين و تحليل‌ درباره‌ي‌ موضوع‌هاي اجتماعي پيچيده است.بنابراين اثر مـزبور بـه جهت بررسي به جنبه‌هاي مـتعدد اجـتماعي و فـرهنگي مي‌تواند آگاهي‌هاي اجـتماعي و تـاريخي را نسبت به حضور تـاريخي ديـلمان در گذر زماني ارتقاء‌ بخشد‌.


مأخذ: 


-اسماعيل‌پور،ابو القاسم،زير آسمان‌هاي نور،تهران،نشر مـرکز،2831.


-پلاذري،فـتوح البلدان(بخش مربوط به ايران)،تـرجمه آذرتـاش،سروش،تـهران،0731.


-پيـترودلاواله،سـفرنامه،ترجمه شعاع ال دين‌ شـفا‌،علمي‌ و فرهنگي،تهران،2831.


 -حموي،ياقوت‌،معجم‌ البلدان‌،دار الحياء الکرات العربي،بيروت،ج 2،9931.


-حدود العالم من المـشرق الي المـغرب به کوشش منوچهر ستوده،دانشگاه تـهران،تـهران،0431.


-خـودزکو‌،الکـساندر‌،سـرزمين‌ گيلان،ترجمه سـيروس سـهامي،پيام،تهران،4531.


رابينو‌،ه.ل،ولايات‌ دار المرز ايران،گيلان ترجمه جعفر خمامي‌زاده،طاعتي،رشت،4731.


رابينو،ه.ل،فرمانروايان گيلان،تـرجمه،م،پ جـکتاجي و رضـا مدني،گيلکان،رشت‌،9631‌.


-ستوده‌،منوچهر،از آستارا تـا اسـتارباد،آگـاه،تـهران،4731.


-سـمرقندي،عـبد‌ الرزق،مطلع السعدين و مجمع البحرين به تصحيح عبد الحسين نوايي،پژوهشگاه علوم انساني و مطالعات فرهنگي،تهران،2831.


-شيرواني‌،زين‌ العابدين‌،بستان السياحه،چاپ سنگي،بي‌تا،بي‌نا.


-طبري،محمد بـن جرير،تاريخ‌ الرسل‌ و الملوک،ترجمه ابو القاسم پاينده،بنياد فرهنگ ايران، تهران،ج 2 و 3،2531.


-عبدي بيگ شيرازي،تکلمه الاخبار به‌ کوشش‌ عبد‌ الحسين نوايي،انتشارات ني،تهران،9631.


-فخرايي،ابراهيم،گيلان در گذرگاه زمـان‌،جـاويدان‌،تهران‌،5531.


-فولادوند،عزت اللّه،ديلميان و اميران فولادوند،تهران،انتشارات بنياد موقوفات دکتر محمود افشار‌ يزدي‌،8831‌.


-کشاورز،کريم،گيلان،انتشارات ابن سينا،تهران،7431.


-کاشاني،ابو القاسم،تاريخ الجايتوبه اهتمام‌ مهين‌ هـمبلي،بـنياد فرهنگ ايران،تهران،8431.


-لسترنج،گاي،جغرافياي تاريخي سرزمين‌هاي خلافت شرقي‌،ترجمه‌ محمود‌ عرفان،علمي و فرهنگي،توران،2631.


-لاهيجي،م.م،سادات متقدمه گيلان،نجف اشرف،8931 هــ.ق.


-لاهـيجي‌،م.م،جغرافياي‌ گيلان،طبع النعمان،نـجف،بـي‌تا.


-مارکورات،يوزف،ايرانشهر برمبناي جغرافياي موسي‌خورني،ترجمه مريم‌ مير‌ احمدي‌،تهران، اطلاعات،3731.


-معين،محمد،فرهنگ معين،تهران،0731.


-مسعودي،مروج الذهب و معادن الجوهر،ترجمه‌ ابـو‌ القـاسم پاينده،علمي و فرهنگي،تـهران،2 جـلد،5731.


-مقدسي،احسن ال تقاسيم في‌ معرفة‌ الاقاليم‌،ترجمه علينقي منزوي،شرکت مؤلفان و مترجمان، تهران،ج 2،1631.


-کسروي،احمد،شهرياران گمنام،جامي تهران،2831‌.


-مستوفي‌،حمد‌ اللّه،نزهة القلوب،به کوشش عبد الحسين نوايي،تهران،بـي‌نا،6331.


پيـ‌نوشت‌:


(1). 76@yahoo.companahi


 (2). حجاج بن يوسف بن حاکم ثقفي،فرمانرواي سفاک عرب که از سوي‌ حاکم‌ کوفه، ايران را اداره مي‌کرد،پس‌از فتح بيشتر نقاط ايران و سرکوب شورش‌هاي‌ ايرانيان‌،از تصرف گيلان و ديلمان عاجز ماند،بنابراين‌ نـاچار‌ شـد‌ از طريق احـضار نمايندگان اين سرزمين سلطه‌ خود‌ را در آن مناطق بسط دهد.وي نقشه تصرف گيلان و ديلمان را به‌ آن‌ها‌ نشان داد و از آن‌ها خـواست‌ تا‌ به ميل‌ خود‌ تسليم‌ شوند،در غير اين‌صورت گيلان به‌ تـصرف‌ وي در خـواهد آمـد.اما نمايندگان ديلم وي را از وجود دژها‌ و کمين‌هاي‌ فراوان آگاه کردند.حجاج ناچار شد‌ نيروهايي براي تصرف گيلان‌ بـه‌ ‌ ‌آن سـرزمين بفرستد،اما اين‌ نيروها‌ شکست خوردند و بازگشتند.(ابن فقيه،2531:59؛عطاء اللّه تدين،3531: 52-42‌)

   نظرات



   ثبت نظر
نام و نام خانوادگی :   (الزامی) 
پست الکترونیکی :   
وب سایت :   
متن نظر :   
    info@deilamestan.com   
  ديگر مطالب
طبيعت پاييزي روستاي ديلمي نشين سنج ساوجبلاغ
ديلميان در تاريخ
روستاي اصيل گلنگش خورگام رودبار زيتون
تصاويري زيبا از درياچه ي توريستي ويستان بره سر خورگام
ديلميان علي آباد کتول، روستاي محمدآباد کتول
روستاي حليمه جان، بخش رحمت آباد و بلوكات رودبار زيتون
روستاي روح آباد، رودبار الموت ديلمي
گله اسب ، داماش عمارلوي رودبار گيلان
طبيعت روستاي گيلاركش پيركوه
روستاي طالكوه، منطقه ي خورگام رودبار گيلان
فندق، محصول اشكورات گيلان
امامزاده حنفيه ع ، روستاي بيورزين عمارلوي رودبار زيتون