»
یکشنبه 27 مرداد 1398 شمسی
Sunday 18 August 2019 GMT
یکشنبه 12 نوروز ما 1593 دیلمی
  منوی اصلی
Skip Navigation Links
درباره ديلمستانExpand درباره ديلمستان
چند رسانه ايExpand چند رسانه اي
زبان Expand زبان
سايت بره سر
الموت من
در سياهكل
منجيل نيوز
لوشان
رودبار آنلاين
شكوفه هاي زيتون
شميران
البرز
سولقان
كن
رودسري ها
طالقان
اشكور
نواي رودبار
 
   شرح مطلب
 سوري؛ از عشق خيابان‌نشين شد
علي انوار , چهارشنبه 1 خرداد 1398 ساعت 14:26

 حکايت شيرين و فرهاد، ليلي و مجنون، بيژن و منيژه، يوسف و زليخا و.... بارها رو بارها دهان به دهان گفته شده، اما امروز زني در کوچه و خيابان اردبيل در انتظار عشقش چشم براه است تا شايد روزي عشقش را در گذر خيابان ببيند و از حسرت ساليان دوري درآيد تا ديگر اين مهمان ناخوانده اردبيلي‌ها رکورددار بيشترين روزهاي عاشقي نباشد.


 « جهنمده بيتن گول» حکايتي است واقعي از ماجراي عشق‌ دختري (سوري) از رودبار الموت، يکي از مناطق ديلمستان بزرگ به يک پسر اردبيلي به اسم ايوب که ظاهرا آنجا سرباز معلم (سپاه دانش) بوده است.


اين ماجرا حدود 30- 40 سال پيش اتفاق افتاده و اين دخترخانم 70 ساله (سوري) هم‌اکنون در اردبيل زندگي مي‌کند، اين حکايت را چند سال پيش مرحوم استاد "عاصم اردبيلي" يکي از شاعران برجسته معاصر به صورت نظم و در کمال زيبايي نوشته است.


اين شعر بدون هيچ ترديدي شاهکار شاعر آن است. شايد دليل جذابيت شعر، واقعي بودن داستان آن است. داستان از اين قرار است که يک پسر اردبيلي در دوره سرباز معلمي خود، در دامنه کوه‌هاي الموت با دختري آشنا شده و ارتباط عاطفي برقرار مي‌کنند. نام اين دختر سوري است، تا اينکه دوره سربازي پسر تمام مي‌شود و وي به اردبيل باز مي‌گردد. سوري به انتظار بازگشت معشوق مي‌نشيند، اما خبري نمي‌شد. از هر مسافري خبر مي‌گيرد، اما هر اميدي به نااميدي ختم مي‌شود تا اينکه سوري به اردبيل مي‌آيد. کوچه به کوچه و خانه به خانه به دنبال يار سفره کرده مي‌گردد و او را در خانه خود در کنار همسر مي‌يابد.


سوري در اردبيل مي‌ماند و گفته مي‌شود که عشق اين پسر او را ديوانه کرده، عشق سوري زمينه‌اي مي‌شود براي شاعر بسيار تواناي اردبيلي مرحوم استاد عاصم اردبيلي تا شعري بسرايد که به واقع شاهکار است. (اين شعر در مجموعه شعر قانلي سحر (سحرگاه خونين) به چاپ رسيده است)


 


جهنمده بيتن گول    گلي که در جهنم روييده است


فلکين قانلي اليندن بير آتيلميش يئره اندي، بخت برگشته اي، از دست خونين فلک به زمين امد


بير فلاکت آنانين جان شيره سيندن سودون امدي، فلاکت زده اي، از شيره جان مادرش شير نوشيد


بوللو نيسگيل شله سين چيگنينه آلدي . کوله بار سنگين درد و غم را به دوش گرفت


تاي توشوندان دالي قالدي،  از همسن و سالان خود عقب افتاد


ساري گول مثلي سارالدي.  مانند گل زرد، صورتش زرد شد


گونو تک باغري قارالدي. روحش مانند روزش سياه شد


خان چوبانسيز سئله تاپشيرسين اوزون، براي اينکه در دوري خان چوپان، خود را به سيل بسپارد


يوردوموزا بير سارا گلدي.  ساراي جديدي به ميهنمان آمده است


بير وفاسيز يار اليندن يارا گلمز سانا گلدي.  از دست يار بي وفايي، به ستوه آمد


بير يازيق قيز ، جان اليندن جانا گلمز جانا گلدي. يک دختر بينوا، از دست جانانه اش به جان امد


کئچه جکده “الموت” دامنه سيندن بورايا درمانا گلدي. در گذشته از دامنه کوه الموت به اينجا (اردبيل) براي درمان امده است


بيرآدامسيز “سوري” آدلي، الي باغلي، ديلي باغلي!   يک بي کس، به اسم سوري، دست هايش به جايي نمي رسد، زبانش بسته شده است (شايد مقصود اشاره به لکنت زبان سوري دارد)


“سوري” کيم دير؟  سوري کيست؟


سوري بير گول دي جهنمده بيتيبدير . سوري گلي است که در جهنم روئيده است


سوري بير دامجي دي، گوزدن آخاراق اوزده ايتيبدير. سوري قطره اشکي است که از چشم جاري شده است و در گونه ها گم شده است


سوري يول- يولچوسودور، ايري ده يوخ ،دوزده ايتيبدير. سوري مسافري است، که نه در راه هاي بيراهه بلکه در راه درست گم شده است


سوري، بير مرثيه دير اوخشاياراق سوزده ايتيبدير.  سوري مرثيه اي است که در حال سروده شدن در ميان کلمات گم شده است


او کونول لرده کي ايتميش دي ازلدن، اودو گوزدن ده ايتيبدير. او در گذشته از دل ها گمشده بود، از اين رو از چشم افتاده است


سوري بير گوزلري باغلي، اوزو داغلي سوزوداغلي، سوري يک چشم بسته است، خودش داغدار است و حرفهاي داغدار


اولوب هاردان هارا باغلي! ببين از کجا به کجا دل بسته است!


بوشلاييب دوغما ديارين، اوموب البته ياريندان. ديار مادري خود را رها کرده است، البته که از يارش توقع داشته است


ال اوزوب هر نه واريندان. از هر چه که داشته دست کشيده است


قورخماييب،شهريميزين قيشدا آمانسيز بورانيندان، نه قاريندان. از سرماي سوزان شهرمان در زمستان نترسيده است


گزير آواره تاپا، يانديريجي دردينه چاره، تاپابيلمير.  آواره و سرگردان مي خواهد درماني براي دردش بيابد اما، ... نمي تواند


چوخ سئوير عشقي باشيندان آتا، آمما آتا بيلمير. خيلي دلش مي خواهد عشق را از سر بيندازد، اما ... نمي تواند


اووا باخ آووچي دالينجا قاچير، آمما چاتا بيلمير. شکار را نگاه کن که مي دود تا به شکارچي برسد، اما ...


نمي تواند


ايش دونوب، ليلي توشوب چوللره مجنون سوراغيندا. کارها برعکس شده است، ليلي به دنبال مجنون آواره بيابان شده است


شيرين الده تئشه، داغ پارچالايير فرهاد اوتورموش اوتاغيندا. شيرين تيشه به دست گرفته است و کوه ها را به خاطر مجنون از هم مي شکافد


تشنه لب قو نئچه گور جان وئري دريا قيراغيندا.   ببين قوي تشنه لب چگونه در کنار دريا جان مي دهد


گوزده حسرت يئريني خوشله ييب ابهام دوداغيندا. در چشمانش حسرت جا خوش کرده است و در لب هاي ترديد


وارليغين سون اثري آز قالير ايتسين ياناغيندا. کم مانده است آخرين نشانه هاي حيات در گونه هايش گم شود


سانکي بير کوزدي بورونموش کوله وارليق اوجاغيندا. مانند زغالي است که در اجاق هستي به خاکستر آغشته شده است


کوزه رير پيلته کيمين، ياغ توکه نيب دير چراغيندا. مانند فتيله چراغي است که روغنش تمام شده است


بوي آتير رنج باغيندا. قوجالير گنج چاغيندا،  در باغ رنج و حسرت بزرگ مي شود، در سن جواني پير مي شود


بير آدامسيز، سوري آدلي، الي باغلي، ديلي باغلي! يک بي کس، به اسم سوري، دستانش ناتوان و زبانش ناتوان


سوري جان ! اومما فلکدن ، فلکين يوخدو وفاسي،  سوري جان، از فلک توقع زيادي نداشته باش، فلک بي وفاست


نه قدر يوخدو وفاسي، او قدر چوخدو جفاسي،  هر قدر که وفا ندارد، همانقدر جفاي فلک نيز زياد است


کوهنه رقاصه کيمين، هر کسه بير جوردي اداسي، مانند رقاصه هاي قديمي براي هر کسي يک ادايي در مي آورد


او آياقدان دوشه ني، ايستير آياقدان سالان اولسون. فلک مي خواهد که هر از پا افتاده اي را، بيشتر از پا بيندازد


او تالانميش لاري ايستير گونو- گوندن تالان اولسون..  مي خواهد هر تارج شده اي را بيشتر تاراج کند


او آتيلميشلاري ايستير هاميدان چوخ آتان اولسون. مي خواهد کاري کند تا رها شدگان را بيشتر رها شوند


او ساتيلميشلاري ايستير قول ائدرکن ساتان اولسون. مي خواهد کاري کند که برده ها، برده تر شوند


نئيله مک قورقو بوجوردور .  چه کار مي شود کرد، نظام طبيعت هم اينطور است


فلکين نظمي ازلدن اولوب اضدادينه باغلي. نظم فلک از ازل بر مبناي تضادها استوار است


قاراسيز آغلار اولانماز، بدون سياهي ها سفيدي اي نيست


دره سيز داغلار اولانماز. بدون دره ها ، کوهي هم وجود ندارد


اولو سوز ساغلار اولانماز.    اگر مرده اي نباشد، زنده اي هم در کار نيست


گره ک هر بير گوزه له بير دانا چيرکين ده يارانسين، بايد به ازاي هر زيبا رو، زشت رويي هم به وجود بيايد


بيري انسين يئره گوکدن، بيري عرشه اوجالانسين. يکي به زمين بيفتد و ديگري تا عرش بالا برود


بيري چالسين ال آياق غم دنيزينده، يکي در درياي غم دست و پا بزند و د


بيري ساحيلده سئوينج ايله دايانسين.  و ديگري در ساحل با خوشحالي بايستد


بيري ذلت پالازين باشه چکيب ياتسادا آنجاق،يکي لحاف ذلت بر روي خود بکشد و بخوابد


بيري نين بختي اويانسين .  بخت يکي ديگر بيدار شود


بيري قويلانسادا نعمت لره يئرسيز، يکي در ميان نعمت ها  غلطه بزند


بيري ده قانه بويانسين.  و ديگري در ميان خون غلط بزند


آي آدامسيز سوري آدلي، ساچلاريندان دارا باغلي! اي بي کس، اي سوري، که از زلفت بر دار اويخته شده اي


نئيله مک ايش بئله گلميش. چور گلنده گوله گلميش.  چه کار مي شود کرد؟ اينطور پيش آمده، آفت به گل زده است


فلکين ايري کمانينده اولان اوخ آتيلاندا دوزه دگميش، تيري که از کمان خميده فلک خارج شده به راستي اصابت کرده


ديلسيزين باغريني ده لميش.  سينه يک بي زبان را شکافته است


ايري قالميش، دوزو اگميش.  فلک با کجي کاري نداشته، راست را خم کرده است


اونو خوشلار بو فلک، فلک دوست دارد که


اائل ساراسين سئللر آپارسين،  ساراي ايل را سيل با خود ببرد


بولبول حسرت چکه رک گول ثمرين يئللر آپارسين..   بلبل حسرت گل را بکشد و ثمره گل را باد ببرد


قيسي چوللرده قويوب.  قيس در بيابان آواره شود و


ليلي ني محمللر آپارسين. ليل را محمل ها ببرند


خسرووي شيرين ايلن ال اله وئرسين، کئفه دولسون،فرهادين قامتين اگسيناخاراق چرخ زامان نشئيه گلسين کئفه دولسو  خسرو و شيرين دست در دست داده و در لذت غرق شوند و کمر فرهاد خم شود


و چرخ فلک با نگاه به اين مناظر لذت ببرد


سوري لار سولسادا سولسون،  اگر سوري، پژمرده مي شود براي فلک مهم نيست


بيري باش يولسادا يولسون،  براي فلک مهم نيست که کسي موي خود را (براي شيون) چنگ مي زند


سيقسا بير اولدوز اگر اولماسا اولدوزلار ايچينده،  اگر ستاره اي از آسمان گم شود


بو سماء ظولمته باتماز. آسمان تاريک نمي شود


داش آتان،کول باشي قويموش، فلاخن، هميشه سنگ خود را


داشيني اوزگه يه آتماز. بر فلاکت زدگان مي اندازد


سن يئتيش سون هدفه، اگر تو به هدف غايي خود برسي


اوندا فلک مقصده چاتماز، فلک ديگر به مقصودش نمي رسد


داها افسانه ياراتماز. ! ديگر افسانه اي ايجاد نمي شود


سوري،اي باشي بلالي،زامانين قانلي غزالي. سوري ، اي اي مصيبت زده، اي آهوي خونين زمان


سوري بير قوش دي خزان آيري ساليبدير يوواسيندان،  سوري گنجشکي است که در اثر باد پاييزي از لانه خود دور افتاده است


ال اوزوبدور آتاسيندان، از پدر خود دست کشيده است


جوجه دير حيف اولا سود گورمه ييب اصلا آناسيندان. سوري هنوز جوجه است، حيف که از مادر شير نخورده است


بونا قانع دي تنفس ائله يير يار هاواسيندان. به همين قانع است که در هوايي که يارش نفس مي کشد، تنفس کند


درد وئرن درده ساليب آمما خبر يوخ داواسيندان درد به او داده شده اما خبري از درمان نيست


آغلاييب سيتقاياراق بهره آپارمير دوعاسيندان. با گريه و ناله، دعا مي کند اما ثمري ندارد


او بير آئينه دي رسسام چکيب اوستونه زنگار، او آيينه اي است که رسام ازل، بر روي آن زنگار کشيده است


اوندا يوخ قدرت گفتار، قدرت گفتار ندارد


اوزو چيرکين، ديلي بيمار، صورتش زشت است، زبانش بيمار است


گنج وقتينده دل آزار، در دوره جواني دلش آزرده شده است


گوره سن کيم دي خطاکار، چه کسي خطاکار است؟


 گوره سن کيم دي خطاکار!  چه کسي خطاکار است؟


اين شعر به لحاظ پرداختن به يک موضوع بسيار ظريف در ميان ادب دوستان از جايگاه ويژه‌اي برخوردار است. موضوعي عشقي و اجتماعي که در زمان‌هاي نه چندان دوراتفاق افتاده وعاشقي پاکباز در دام عشقي نافرجام به قيمت از دست دادن همه چيز خود همچنان در کوي يار مي‌گردد. سوري در نگاه هر بيننده‌اي يادآور سرگذشتي تلخ است


عشق موهبتي الهي است و زندگي بدون عشق معنا ندارد هر کس به فراخور حال برداشتي متفاوت از عشق دارد اما آن که مي‌داند عشق زيبايي است و سرسخت‌ترين قفل‌ها با کليد عشق و محبت گشودني است کسي را که عشق را حقير مي‌شمارد و زندگي انساني را به بازي مي‌گيرد در نزد همه منفور و زشت است.


ماجراي سوري دل انسان را به درد مي‌آورد و انسان را به تفکر وامي‌دارد. آنجا که دختري پاک و بي‌آلايش از دامنه رودبار الموت دل از ديار خود مي‌کند و به سوي عشقي که او را رها کرده مي‌شتابد، غافل از اينکه کسي را که دل در گروي عشق او نهاده چند صباحي با حرف‌هاي دروغين دل دختر بينوا را مي‌ربايد. بدين گونه عاشق که در روستايي در رودبار الموت سپاه دانش و معلم بوده و بعد از اتمام ماموريت دختر را رها کرده و به شهر خود اردبيل مراجعت مي‌کند، بعد از مدتي که خبري بدست نمي‌آِيد دختر رخت سفر برمي‌بندد و خانه و کاشانه خود را رها و رهسپار شهري غريب مي‌شود. پرسان پرسان خانه عاشق را ميابد و وقتي زني جوان در را به روي او مي‌گشايد متوجه مي‌شود که عاشق سينه چاک او متاهل و داراي زن و فرزند است. ديگر روي برگشتي ندارد و همچنان نسبت به عشق خود وفادار مانده و درهواي کوي يار عمر و جواني را سپري مي‌کند.


ماجرا به سرعت در ميان اهالي پخش مي‌شود و سوري مورد احترام اهالي اردبيل قرار مي‌گيرد تا به امروز که ساليان درازي گذشته و آن دختر زيبا و جوان اکنون پير شده و غبار روزگار بر چهره رنج کشيده و رنجورش نشسته اما همچنان در خيابان‌ها و کوچه‌هاي شهر مي‌گردد.


ماجراي سوري نقل محافل شده و مرحوم عاصم کفاش اردبيلي شاعر توانا در آفرينش شعر سوري اين ماجراي غم‌انگيز عشقي را طوري به نظم کشيده که هيچ اهل دلي نمي‌تواند آن را بخواند و تحت تاثير قرار نگيرد.


 سوري در آئين بزرگداشت مرحوم استاد عاصم اردبيلي که اسفندماه پارسال در اردبيل برگزار شد، حضور يافت و از استاد عاصم اردبيلي که در آن زمان در قيد حيات بود با اهداي دسته گلي تجليل کرد و استاد عاصم نيز يک عدد سکه بهار آزادي به وي تقديم کرد.


براي هديه کردن محبت يک دل ساده و صميمي کافي است تا از دريچه يک نگاه پر مهر عشق را بتاباند و مهر را هديه کند. زندگي بي‌عشق بطالت است تمام دويدني بي‌حاصل، حسرتي مدام


   نظرات



   ثبت نظر
نام و نام خانوادگی :   (الزامی) 
پست الکترونیکی :   
وب سایت :   
متن نظر :   
    info@deilamestan.com   
  ديگر مطالب
روستاي زيدشت طالقان
جنگل‌هاي هيرکاني ايران جهاني شد
درختان نظركرده نوده خورگام رودبار زيتون
غارهاي دربند رشي رودبار، قديمي ترين سکونتگاه ثبت شده انسان در ايران
نقش برخي مديران در زمين خواري لاهيجان
تصاويري از روستاي ديلمي نشين نوجان، استان البرز
رودبار، نجات زيتون، نجات زندگي
جشنواره ملي گلدهي سوسن‌چلچراغ در داماش
بسوي سرزمين گيل و ديلم و تالش، 140 سال پيش
طبيعت منطقه ديلمي نشين طالقان
آسيب به طبيعت درياچه ويستان بره سر
بهار از چشم پنجره